تبليغاتX
اندراحوالات گرافیکی ما


اندراحوالات گرافیکی ما

 

روز ها همین طور میگذره ...هفته ها تند تند عوض میشه ...شنبه میاد

جمعه میشه ...جمعه میاد شنبه میشه.....

احساس میکنم دارم توی یک جاده ای حرکت میکنم که هیچ نقطه ی عطف

و اوجی نداره همین طور صاف . مثل یک جاده خاکی و بی علف

منظورم از این حرف ها این نیست که نا امیدم و زندگیم تلخ شده ...نه...

منظور من رو کسی میفهمه که منتظر باشه ...منتظر یه فرصت ...

منتظر کسی که نزدیکه ولی خیلی دوره ....خیلی دور...کسی که همین

جاست ولی نیست ... میتونم ببینمش ولی نمی تونم....

هر روز و هر روز ارزو ها رو فکر ها رو و برنامه هایی که برای دیدنش توی

ذهنمه رو مرور میکنم ولی بی فایده .شب روز میشه و روز هم شب

دلم میگیره ولی باز هم این فکرها و ارزو ها رو مرور میکنم به امید روزی که

بیاد ...من میدونم میاد .اگر قرار بر این بود که نیاد این ارزو این همه وقت منو

درگیر خودش نمیکرد...اگر قرار بود نیاد فکر منو این همه به خودش مشغول نمیکرد

اون میاد ...باید بیاد ....

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:3 توسط عاطفه ن| |

 

دیدی به همین زودی یه هفته گذشت...به همین زودی یک ترم یا یک سال

هم میگذره....هفته ی اول دانشکده مثل مدرسه نیست...از همون اول درس رو

شروع میکنند...

چقدر بده که از همون هفته ی اول درس رو شروع میکنند

چقدر خوبه که دوروز درهفته تعطیلم...دوشنبه و پنجشنبه

چقدر خوبه که اساتیدم ادم های با تجربه ای هستند

چقدر خوبه که گرافیک می خونم ...چقدر خوبه که استادم بهم افتخار

میکنهچقدر خوبه که توی شهر خودم درس می خونم و خوابگاهی نیستم

چقدردلم واسه این خوابگاهی ها می سوزه ه ه ه ه

چقدر خوبه که دارم زندگی میکنم.......

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:40 توسط عاطفه ن| |

این قسمت : من از این جور ادم ها بدم میاد 

چهارم مهر که اومدمن هم باید برم سر کلاس ...دوباره اول درس و کار و مشغله

اون قدر سرم شلوغ میشه که یادم میره بلاگی هم هست و من

باید بهش سر بزنم...اون قدر شلوغ که فرصت نشستن پیش

مامان . بابا رو هم ندارم...اون قدر شلوغ که همه میرند مهمونی ولی من از

بس کار دارم نمیرم اون قدر خسته میشم که سر کلاس های اخر

خوابم میره...اون قدر خسته که وقتی میام خونه توان  انجام دادن کارهام

حتی شام خوردن رو هم ندارم...اون قدر خسته که وقتی می خوابم ومیخوام

برای روز دیگه برنامه ریزی کنم تا میام به چیزی فکر کنم خوابم رفته...

چقدر راه رسیدن به هدف سخته...اما شما فکر نمیکنید

این قدر سخت گرفتن باعث میشه انسان خسته و زده بشه...

بذار بگم واسه اونایی که میگند رشته های هنری الکیه...نه قربان الکی نیست...

خیلی هم جدی تر و سخت تر از رشته های دیگس ...خود من شخصا هم

درس میخونم هم کار عملی انجام میدم...رشته ام هم خستگی

فکری داره هم خستگی بدنی...اگه یه روز جای من بودی نمیتونستی دوام بیاری

اینو بهت قول میدم...اینو بهت قول مید که تویی که دم از الکی

بودن میزنی اصلا نمیفهمی تصویر سازی چیه...نمیفهمی چه طور

پوستر طراحی میکنند...نمیفهمی و نمیتونی اصول طراحی خط رو یاد بگیری...

اصلا اصول رنگ شناسی رو بلدی ...اصلا میدونی رنگ چیه....

این رو میدنم که ادم هایی که این حرف رو میزنند خدا لیاقت حتی

فکر کردن به این موضوعات رو هم بهشون نداده ...دور از جون شما ها

این جور ادم ها قدرت فهم ندارند. چون اگر میفهمیدند و اگر واقعا

روشن فکر و خیلی درس خونده بودند این حرفا رو نمیزدند

 خدااااااااااااااااااااااااا من از این جور ادم ها بدم میاد

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 17:23 توسط عاطفه ن| |


Design By : Night Skin