تبليغاتX
اندراحوالات گرافیکی ما


اندراحوالات گرافیکی ما

 

پست این دفعه قسمت دوم از سری قسمت های عکس و مکثه

که امیدوارم این دفعه هم مثل دفعه ی پیش درمورد عکس ها نظرتون رو بگید

و راهنماییم کنید......نکته در مورد این عکس ها اینه که من در حدود دو سه ثانیه

بیشتر وقت واسه گرفتن این عکس ها نداشتم و با ابزاری مثل موبایل

عکس گرفتم پس به بزرگی خودتون ببخشید

اکیپ طرفداران اقای.....................

(تار شدن عکس به خاطر حرکت های اتوبوس واحده من بی تقسیرم)

گروه طراحان....این هابچه های کلاس ما هستند ....برای طراحی اومده بودیم

موزه (حالا بماند که از چی طراحی میکردیم . اگر حدث زدید؟؟؟؟؟ )

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 22:19 توسط عاطفه ن| |

 

عکاسی رو دوست دارم ...پیدا کردن زوایای غیر طبیعی که توی عکسای دیگران

کم تر پیدا میشه یکی از علاقه مندیهای منه....بهش میگند هنر( کانسبت چو ال ارت)

البته عکس هایی که العان براتون گذاشتم زیاد ربطی به حیطه ی هنری

کانسبت چو ال ارت نداره ولی خوب تقریبا مربوط میشه و

 دیدنشون خالی از لطف نیست...یه حس قشنگی

نسبت به این عکس ها دارم ....گذاشتمشون تا شما هم بهم

 بگید نسبت به این عکس ها چه حسی دارید...

(مسافرت ما درتابستان ۸۸ . اینجا بابلسر)

(پسر دایی بنده با اسای پاهای شکسته در خونه ی  مامان بزرگ )

(مدرسه ی امامیه .در میدان امام .یه جاییه مثل استراحت گاه و نماز خونه 

 برای فروشنده ها چند روزه پیش با بر و بچ رفته بودیم میدونی امام رفتیم

اینجا تا نماز بخونیم.یه ساختمونی قدیمیه س )

این ها سری اول عکس در بخش عکس و مکث بود ...دفعه ی بعدی که وبلاگ

اپدیت میشه سری دوم عکس ها رو براتون میذارم....فعلا

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:11 توسط عاطفه ن| |

 

روز ها همین طور میگذره ...هفته ها تند تند عوض میشه ...شنبه میاد

جمعه میشه ...جمعه میاد شنبه میشه.....

احساس میکنم دارم توی یک جاده ای حرکت میکنم که هیچ نقطه ی عطف

و اوجی نداره همین طور صاف . مثل یک جاده خاکی و بی علف

منظورم از این حرف ها این نیست که نا امیدم و زندگیم تلخ شده ...نه...

منظور من رو کسی میفهمه که منتظر باشه ...منتظر یه فرصت ...

منتظر کسی که نزدیکه ولی خیلی دوره ....خیلی دور...کسی که همین

جاست ولی نیست ... میتونم ببینمش ولی نمی تونم....

هر روز و هر روز ارزو ها رو فکر ها رو و برنامه هایی که برای دیدنش توی

ذهنمه رو مرور میکنم ولی بی فایده .شب روز میشه و روز هم شب

دلم میگیره... ولی باز هم نا امید نمیشم...اون میاد

... میدونم  که میاد.....فقط ای کاش دیر نکنه....

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:3 توسط عاطفه ن| |

 

چهارم مهر که اومدمن هم باید برم سر کلاس ...دوباره اول درس و کار و مشغله

اون قدر سرم شلوغ میشه که یادم میره بلاگی هم هست و من

باید بهش سر بزنم...اون قدر شلوغ که فرصت نشستن پیش

مامان . بابا رو هم ندارم...اون قدر شلوغ که همه میرند مهمونی ولی من از

بس کار دارم نمیرم اون قدر خسته میشم که سر کلاس های اخر

خوابم میره...اون قدر خسته که وقتی میام خونه توان  انجام دادن کارهام

حتی شام خوردن رو هم ندارم...اون قدر خسته که وقتی می خوابم ومیخوام

برای روز دیگه برنامه ریزی کنم تا میام به چیزی فکر کنم خوابم رفته...

چقدر راه رسیدن به هدف سخته...اما شما فکر نمیکنید

این قدر سخت گرفتن باعث میشه انسان خسته و زده بشه...

بذار بگم واسه اونایی که میگند رشته های هنری الکیه...نه قربان الکی نیست...

خیلی هم جدی تر و سخت تر از رشته های دیگس ...خود من شخصا هم

درس میخونم هم کار عملی انجام میدم...رشته ام هم خستگی

فکری داره هم خستگی بدنی...اگه یه روز جای من بودی نمیتونستی دوام بیاری

اینو بهت قول میدم...اینو بهت قول مید که تویی که دم از الکی

بودن میزنی اصلا نمیفهمی تصویر سازی چیه...نمیفهمی چه طور

پوستر طراحی میکنند...نمیفهمی و نمیتونی اصول طراحی خط رو یاد بگیری...

اصلا اصول رنگ شناسی رو بلدی ...اصلا میدونی رنگ چیه....

این رو میدنم که ادم هایی که این حرف رو میزنند خدا لیاقت حتی

فکر کردن به این موضوعات رو هم بهشون نداده ...دور از جون شما ها

این جور ادم ها قدرت فهم ندارند. چون اگر میفهمیدند و اگر واقعا

روشن فکر و خیلی درس خونده بودند این حرفا رو نمیزدند

 خدااااااااااااااااااااااااا من از این جور ادم ها بدم میاد

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 17:23 توسط عاطفه ن| |

این قسمت: ۵ وارونه

  پنج وارونه چه معنا دارد ؟

خواهر کوچکم از من پرسید... من به او خندیدم...

کمی آزرده و حیرت زده گفت ...روی دیوار و درختان دیدم...

باز هم خندیدم...

گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه ...پنج وارونه به مینو میداد...

انقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید...

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم...

بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان میفهمی

پنج وارو نه چه معنا دارد....

 

پ .ن نمیدونم چرا این روزها به جای این که بشینم دعا کنم

فقط سکوت میکنم احساس میکنم بایدفقط نشست و دید و شنید و درک کرد

دوست دارم جدا از تمام خواسته های دنیایی

فقط و فقط باتمام وجود بندگی خدامو بکنم

 پ.ن  ۶ /۶ / ۸۸ تولدم  مبارک

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 14:2 توسط عاطفه ن| |

 

من میخندم...ولی تو گریه میکنی...من پر از برنامه ریزی ام ولی تو

گریه میکنی و منصرفم میکنی از تصمیمی که داشتم ....که دیگه پاهام توان جلو

اومدن رو نداشته باشه ...که همین طور مات و مبهوت نگات کنم ...

من امیدوار بودم.البته هنوز هم هستم ...ولی چرا این طوری شدی..؟ چرا

این طوری شدم ؟ چرا همه چیز یک دفعه عوض شد ...

پر از تردید و شک ...نا امیدی و اضطراب...؟

تو میخندی ...منم میخندم ...خوشحالم که شادی ...

..................................................................................

من به این ثانیه ی رفته نمی اندیشم. به تو می اندیشم. به تو که عمق نگاهت

پر مروارید است . و نمی ماند در خلوت ناب دلت ردی از کینه ی خاک.

تو که انگیزه ی ارام ترین خواب شبانگاه منی . زچه با یک نگه

تلخ چنین میشکنی. حیف این دریا نیست که به پارو

زدن ادمکی نقش طوفان گیرد؟

......................................................

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:40 توسط عاطفه ن| |

 

این که ادم یه تصمیمی رو میگیره بعد این قدر در موردش فکر میکنه

حرف میزنه برنامه ریزی میکنه دعا میکنه و بعد وقتی خدا

اون چیزی که می خواستی رو خدا سر راهت قرار می ده و توی موقعیت

قرار میگیری و تمام این چیزا رو میذاری زیر پا خیلی بده ...نه؟؟؟

این که ادم غرور داشته باشه . بعد با غرورش تمام اون چیزا رو بذاره

زیر پا خیلی بده ...نه؟؟؟

این که ادم خجالتی باشه و با این اخلاقش تمام اون چیزا رو بذاره

زیر پا خیلی بده ...نه؟؟؟

چی کار کنم که تصمیمی که میگیرم رو تمام وکمال به انجام برسونم ؟

راهنماییم کنید بگید ترو خدا چه طوری خجالتی نباشم ؟و این غرور لعنتی

رو که تا به حال خیلی از فرصت ها رو ازم گرفته رو کنار بذار ؟

چی کار کنم که بتونم خوب حرف بزنم و حرف خوب بزنم ؟

پ .ن تصویر سازی  مربوط به این مطلب کار خودمه ...قشنگه ؟؟؟

پ .ن جواب این سوال ها برام خیلی مهمه ...کمکم کنید

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 17:10 توسط عاطفه ن| |

 

برگشتم با همه ی انچه داشتم.برگشتم خسته از همه ی بی تفاوتی ها

خسته از همه ی لجبازی های کودکانه. خسته از با خود بودن. خسته از با تونبودن

دلتنگی هایم شکل تو شده.خواب هایم بوی تو را میدهد.

دست هایم شبیه دست های توشده.راستی دستهایمان چه شکلی بود؟

بال بال میزدم که برگردم.پر پر میزنم که ببینمت...

تمام زندگی خلاصه شده بود در رسیدن .و حالا برگشتم...

آیا تورا میبینم .آیا تو  مرا میبینی؟...

پ.ن چند وقتی رو  مسافرت بودم دلم واسه همه چیز تنگ شده بود

حتی واسه ی دکمه های کیبورد کامپیوتر....

پ.ن در طول این سفر واقعا درک کردم که اصفهان بهترین شهر ایرانه ...

چون امکاناتی که من توی اصفهان میبینم توی هیچ کدوم این شهر ها نبود

البته میشه تهران و تبریز رو ازبقیه ی شهر ها جدا کرد چون امکانات

این شهر ها هم بد نیست.....ولی اگه قبول ندارید یه سر به

اصفهان بزنید تا بهتون ثابت بشه

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:51 توسط عاطفه ن| |

 

وقتی پاهای کوچک و معصومت را از آخرین پله نردبان آسمان بر روی زمین گذاشتی،

 نه می دانستی هستی چیست نه زندگی کردن آموخته بودی

.و من تنها ایستاده بودم و چشمهای معصومت را می نگریستم که برای دیدن

 بسیاری چیزها بیتابی می کرد

اندکی قبل از ظهر،پشت درهای بسته ی جایی که تو برای اولین بار حیات

 را هدیه گرفتی ایستاده بودم و خدا را می دیدم که پاکی کوچکت را درون

 پارچه ی سفیدی می کشید و به آغوش غزاله ی خوب زندگی  می سپرد.

و آرام در گوش تو چیزی را نجوا می کرد  که تنها تو می فهمیدی چیست!

 و همه ی ما ایستاده بودیم تا  آرامش رابه قلب مضطربت

 که ابتدای تپیدن را در زمین شروع کرده بود هدیه کنیم.

وقتی جسم کوچکت را درون دست های  به تازگی بزرگ شده ی خودم گرفتم

، وقتی به صدای لرزان من که -برای باور کردنت - تو را مخاطب خویش

 قرار می داد گوش سپرده بودی، قلبم برای مهر ورزیدن به تو لرزید

 و خود کوچکم را مسئول پاکی ابدی ات یافتم. (با اندکی تصرف)

موندنی باشی همیشه ...لب پاییز رو نبوسی ...

بهار قشنگم...

پ.ن یکی دیگه از انتظار های من هم به اتمام رسید من خاله شدم...

نه بهتر بگم دختر خاله شدم ....ولی دوست دارم به من بگه خاله :)

پ.ن اسمشو گذاشتند بهار :)

پ.ن دوستش دارم.....خیلی:)

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:33 توسط عاطفه ن| |

 

این قسمت :دکتر علی شریعتی انسان ها را به چهار

دسته ی عمده تقسیم میکند:

انانی که وقتی هستند هستند و وقتی نیستند هم نیستند(عمده ی ادم ها .

که حضورشان مبتنی بر فیزیک است.تنها با لمس و درک ابعاد جسمانی انهاست

که قابل فهم می شوند.بنابر این اینان تنها هویتی جسمانی دارند.)

...................................................................

انانی که وقتی هستند نیستندو وقتی که نیستند هم نیستند(مردگانی متحرک

در جهان.خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزهایی فانی وا

گذاشته اند .بی شخصیت اند و بی اعتبار.هرگز به چشم

نمی ایند.مرده و زنده ی شان یکی است)

................................................................

انانی که وقتی هستند هستند و وقتی که نیستند هم هستند(ادم های

معتبر و با شخصیت.کسانی که در بودنشان سرشار از حضورندودر

نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند.کسانی که همواره به یاد ما میمانند

دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.)

...............................................................

انانی که وقتی هستند نیستندو وقتی هم که نیستند هستند(شگفت انگیز ترین

ادم ها.در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشکوه اندکه ما نمی توانیم

حضورشان را دریابیم.اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم

و اهسته اهسته درک میکنیم.بازمیشناسیم و میفهمیم که انان چه بودند.

چه میگفتن و چه میخواستند.ما همیشه عاشق این ادم ها هستیم

هزارحرف داریم برایشان.اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم

فقل برزبانمان میزنند.اختیار از ما سلب میشود.سکوت میکنیم و غرق در حضورشان.

ودرست درزمانی که میروندیادمان میافتند که چه حرف ها داشتیم ونگفتیم

شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 11:12 توسط عاطفه ن| |


Design By : Night Skin