وقتی پاهای کوچک و معصومت را از آخرین پله نردبان آسمان بر روی زمین گذاشتی، نه می دانستی هستی چیست نه زندگی کردن آموخته بودی .و من تنها ایستاده بودم و چشمهای معصومت را می نگریستم که برای دیدن بسیاری چیزها بیتابی می کرد اندکی قبل از ظهر،پشت درهای بسته ی جایی که تو برای اولین بار حیات را هدیه گرفتی ایستاده بودم و خدا را می دیدم که پاکی کوچکت را درون پارچه ی سفیدی می کشید و به آغوش غزاله ی خوب زندگی می سپرد. و آرام در گوش تو چیزی را نجوا می کرد که تنها تو می فهمیدی چیست! و همه ی ما ایستاده بودیم تا آرامش رابه قلب مضطربت که ابتدای تپیدن را در زمین شروع کرده بود هدیه کنیم. وقتی جسم کوچکت را درون دست های به تازگی بزرگ شده ی خودم گرفتم ، وقتی به صدای لرزان من که -برای باور کردنت - تو را مخاطب خویش قرار می داد گوش سپرده بودی، قلبم برای مهر ورزیدن به تو لرزید و خود کوچکم را مسئول پاکی ابدی ات یافتم. (با اندکی تصرف) موندنی باشی همیشه ...لب پاییز رو نبوسی ... بهار قشنگم... پ.ن یکی دیگه از انتظار های من هم به اتمام رسید من خاله شدم... نه بهتر بگم دختر خاله شدم ....ولی دوست دارم به من بگه خاله :) پ.ن اسمشو گذاشتند بهار :) پ.ن دوستش دارم.....خیلی:)
| Design By : Night Skin |

