تبليغاتX
اندراحوالات گرافیکی ما


اندراحوالات گرافیکی ما

بسم الله الرحمن ارحیم سلام .... اول یه معضرت خواهی به خاطر این یه هفته

تاخیر و دوم سپاس گذاری از همه ی شما دوس های خوبم ... ایشاالله که نماز

روزهاتون مورد قبول حق باشه ...وای من این چند روزه این قدر کار داشتم که

اصلا یادم رفته بود که وبلاگی هم هست و باید برم و اپ کنم جمعه اومدم

که پست جدید را بنویسم که با یه چیز غیر منتظره مواجه شدم .... می دونید چی؟

تمام عکس هایی که از عمو پورنگ و... داشتم پاک شده بود ....خدا می دونه چقدر

گریه کردم شاید بهم بخندید اما....من عکس هایم را خیلی دوست داشتم

خیلی خیلی دوست داشتم بگذریم ...خوب شما از خودتون بگید

حالتون خوب هست ؟ چی کار میکنید بادرس و مشقاتون ؟چی کار می کنید با

ماه رمضان و روزه نکنه روزه بردتتون ؟

 

 

و حالا جواب به کامنت های شما دوست های گلم

صباح جون من بی وفا نشدم می دونی چرا بهت سر نزدم چون اصلا وقتشو نداشتم

توی نوشته های بالایی هم گفتم

اقا مجتبی نماز روزه های شما هم قبول باشه ایشاالله

اقا شهرام شعر های قشنگی بود ممنون

ای وای سیندرلا خانوم کی گفته که من تو رو دوست ندارم نه بابا این چیزا در کار نیست

من خواستم بیام اما وقت نکردم ...

وشما مرضیه جون خدا کنه .... خدا کنه همه به ارزو هاشون برسند خدا هم لطف کنه و ما را

هم به ارزومون برسونه

دوستون دارم دوستون داریم قرررررررررررررررررربون همتون

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 15:48 توسط عاطفه ن| |

بسم الله الرحمن الرحیم .... سلام ...سلام صد تا سلام ..... دوباره پنجشنبه . جمعه

شد و من برگشتم ..... این دفعه با لطیفه های خنده دار اومدم .....

                               عزا داری

روزی مردی لباس سیاه پوشیده بود و در بازار راه می رفت اشنایانش او را دیدند و ازش

پرسیدند چه اتفاقی افتاده ؟ می گوید پدر پسرم فوت شده است ..... بخندید ...

                              خوابم پرید

روزی فردی در کوچه راه می رفت پسر خاله اش را در کوچه دید که نیمه شب دارد میدود

پرسید چه شده است ... گفت سر شب خوابم پرید هر چه می دوم به او نمی رسم

                     نیازمند واقعی

روزی زنی در حیاط خانه مشغول لباس شستن بود که کلاغی امد و صابونش را برداشت زن

عصبانی شد در همین حال شوهرش گفت اهمیت نده صورت کلاغ از ما سیاه تر از ماست بیچاره

او بیشتر از ما به صابون نیاز دارد

خنده داربود یا نه راستش را بگید ....؟ نمی دونم جرا امسال عمو حرف از اومدن به اصفهان نمی زنه

شانس ما هست دیگه .... چون امسال دلمون می خواهد عمو را ببینیم دیگه عمو اصفهان بیا نیست

رفتنت را با کدا مین قلم بر صفحه صفحه ی وجودم بنگارم و با کدا مین صبر تحمل کنم . ان قدر بگویم

که یاس هانیز در غم رفتنت گریان شده اند و مرثیه ی نبودنت را برایم سروده اند توای سپیدی لحظه

های قشنگ و ای فانوس شب های ظلمات زندگی بر گرد و با بودنت شادی را مهمان

وجود خسته ام کن.....

شب و روزتون قشنگ ...دوستون دارم دوستون داریم قرررررربون همتون

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 12:26 توسط عاطفه ن| |

بسم الله الرحمن الرحیم ...سلام .... نماز روزه هاتون قبول باشه دوست های

خوبم ....سر سفره ی افطار یا سحر ما را فراموش نکنیدا برای ما هم دعا کنید

خوب امروز جمعه ست که من اپ کردم و حدود یه هفتس که از شروع مدرسه ها

می گذره ...بهتون خوش گذشته دوست جدید پیدا کردید با معلم هاتون اشنا شدید

خوب بگذریم .... من هم روز اول مهر به مدرسمون رفتم .... خداییش هیچ کسی را

نمی شناختم اما وقتی وارد کلاس شدیم یه چند نفری را شناختم ... اون ها سال های

پیش با من دوست بودند من دوستم را که از کلاس سوم راهنمایی به بعد دیگه ندیده

بودم را دیدم اومد و کنارم نشست اما بعد از گذشت دوروز از مدرسمون رفت ...اون به

من گفت که رفتم رشته ی تجربی .....گفت که گرافیک را دوست دارم اما .....

خلاصه حالا دیگه تنهای تنها شدم ..اما توی کلاس که همه دوست هم هستیم و

هیچ کس تنها نیست اما زنگ های تفریح چی مجبورم با بقل دستیام بگردم اون هم

یه دختر ساده ایه که یه کلام حرف از توی دهنش بیرون نمی اید ..خیلی ساکته

   

 شب و روزتون قشنگ دوستون دارم دوستون داریم قررررررررررربون

                         همتون  .............

 

نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 11:44 توسط عاطفه ن| |


Design By : Night Skin